پرواز به اوج

...

 

" آسمان من "

 

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳٠
comment نظرات ()

بوی گُل ، بوی خاک ...

صدای لا اله الا الله تمام فضای توی تابوت رو پر کرده بود ... پویا و سیاوش سمت راست تابوت رو گرفته بودند ، حسام و صالح سمت چپ رو ... اول یه دور ، دور امام زاده طواف دادَنم ، بعد بردَنم سمت قبرستان ... همین یکماه پیش رفتم سر قبرم یه نگاه توش انداختم ... چشمم افتاد به یه کرم خاکی ، به خودم گفتم اگه زود بمیرم این بدبخت هم به یه نوایی می رسه ... حالا اون کرم خوشحاله ...

نرگس بدجوری گریه می کرد ... دوست داشتم بغلش کنم و دلداریش بدم ...

چند سال شد ؟ مگه مهمه ؟‌

چی از خودم باقی گذاشتم ؟‌ نمی دونم ...

 

همه چیز خیلی زود تموم شد ، ظرف چند ماه ،‌ درست از لحظه ای که مریض شدم ... دردی وجود نداشت ، یه روز دیگه از خواب بلند نشدم ... اما تا همین روز آخر هم خدا رو شکر همه ی کارهام رو خودم انجام می دادم ... آخر ِ همه ی اون اِدعا ها و برو بیا ها شد این ... لای یه پارچه ی سفید مچالم کردن ، گذاشتن توی تابوت ، یه ترمه هم کشیدن روم ... آخر هم از لابه لای بوی حلوا و خرما و یه سیل سیاه پوش فرستادنم تو یه سوراخ نیم متر در یک و نیم متر تا بمونم منتظر ِ ...  پاهام جا نمی شد ... یه پسر جَوون با یه تخته سنگ ساق پام رو شکوند تا بتونن بذارنم تو قبر ... بعد یه پیرمرد که ظاهراً تخصصش مرده خاک کردن بود اومد و با مهارت خاصی چند تا قطعه سنگ بزرگ گذاشت روم و بعد با خاک درز سنگ ها رو هم پوشوند ، بعد هم کلی خاک ریختن روم ... همه نگاه می کردند  ... دلم می خواست می تونسم بگم لا اقل یه راهی بذارین اگه زنده شدم دوباره بتونم بیام بیرون ... اگه دوباره زنده بشم چی ؟؟؟ یا از درد پا می میرم یا از بی هوایی بخاطر اون سنگها ... اونوقت قاتلم یا اون جَوونکِ یا اون پیرمرد ...

 

اولین گاز رو که زد شناختمش !!! همون کرم خاکی بود ... بهش سلام کردم ، سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم کرد ، بعد بدون هیچ توجهی به کارش ادامه داد ... دوباره سلام کردم ، اینبار بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت علیک سلام و باز ادامه داد ... گفتم آخرش چی می شه ؟ گفت خیلی زود همه ی دوستام جمع می شن ، ظرف چند روز دیگه گوشتی به تنت نمی مونه ... بعد از یکی دو سال استخوان هات هم نرم می شه و بعد دیگه انگار نه انگار یه روزی تو رو اینجا گذاشته بودن ... دلم به حال خودم سوخت ... به سمت چشمهام که رفت گفتم نه ... اونا نه ... بدون اینکه اهمیتی بِده به کارش ادامه داد ... تحمل نداشتم ، روم رو برگردوندم ...

 

بوی گل مریم و نرگس همه جا رو پر کرده بود ... حتی توی قبر هم پر از عطر این دو تا گل شده بود ...  و گل یاس ... صدای قرآن می اومد ... سوره ی مریم ... بعد سوره ی یس ... عطر گل ها رو حس می کردم ... کم کم مردم داشتند می رفتند ، دوستای نرگس اون رو با کلی زحمت از قبر جدا کردن و بردنش ... هنوز داشت گریه می کرد ...

حالا دیگه همه رفتن ... من موندم و  گلهای نرگس و مریم و این چنار بالای قبرم و و اون کرم خاکی و خروارها خاک ...  و شاید خاطرات ... خاطراتی خوب و بد از من توی دفترِ خاطرات دیگران ...

 

باید آماده بشم ... قراره دوباره متولد بشم ... 

 

   + ایمن ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

دم آخر ...

امروز وقتی داشتم طبق معمول یه سوراخ توی یکی از سیب های دیگه ی درخت باز می کردم دختر پیرمرد باغبون اومد و سیب رو گاز زد . از مجموع هزار تا پایی که داشتم ۶۵۲ تا رو کند . وقتی مزه ی خون رو توی دهنش حس کرد یه نگاه کرد ، وقتی من رو دید که از درد به خودم می پیچم بجای اونکه عذرخواهی کنه یه جیغ کشید و سیب رو پرت کرد روی زمین . سیب اونقدر محکم به زمین خورد که من چند متر اون ورتر پرت شدم . الآن چند ساعته که داره ازم خون میره . پدرم می گفت اگه بیش از نیمی از پا های یه هزار پا کنده بشه دیگه امیدی به زنده موندنش نیست ... خودشم همینجوری مرد ... اما من پسری ندارم ... دیگه برام رمقی نمونده ... خورشید داره غروب می کنه ... اون دختر حق داشت ... منم حق داشتم ... پس چرا باید بمیرم ؟؟؟ یعنی این آخر همه چیزه ؟؟؟ اون همه آرزو و فکر خیال همه پَر ؟؟؟ هوا کم کم داره سرد می شه ... به مرور بدنم بی حس می شه ... تا صبح از سرما یخ می زنم ... دیگه تقریباً حسی توی دستهام نیست ... سخت می تونم بنویسم ... اینا آخرین لحظات زندگیه منه ... کاش آدم بودم ... اونوقت هیچ وقت سیب نمی خوردم ... منم تموم شدم ... خدایا کاش آدم بودم ... سردمه ... سسسسررررددددمممههه ...... کککککاااااااشششششششششششششش.................

پینوشت :‌

دیشب خوابم نمی برد ، بالاخره حدود ۳ خوابیدم ، ۳:۳۰  از خواب پاشدم ... می خواستم یه چیزی بنویسم ... نمی دونستم چی ، اما می خواستم بنویسم ... دفترچه رو باز کردم و مداد رو گذاشتم روی کاغذ ... متن بالا رو نوشتم ...

   + ایمن ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
comment نظرات ()