پرواز به اوج

آن کبوتر آنجا ...

باغ ما غرق صفا ...

با درختان بلند ،

با گلان رنگ و رنگ ...

خانه مان گر خالی ،

هیچ جایش غم نیست ،

چون کبوتر بر بام ،

شده همسایه ی ما ...

آن کبوتر آنجا ،

لانه اش ، خانه ی ماست ...

آن کبوتر آنجا ،

بچه اش را با باد ،‌

می کند راهی اوج ...

آن کبوتر آنجا ،

بچه هایش را باز ،

می دهد دانه و آب ،

تا دوباره فردا ،

بروند در پی اوج ...

آن کبوتر آنجا ،

فردا روزی روز ،‌

یک دو چندی دیگر ،‌

می فرستد فرزند ،

 تا ابد در پی اوج ...

و خودش روزی بعد ،

می شود خاک ِ باغ ...

لیک شاید روزی ،

آن پسر یا دختر ،

یادی از آن ایام ،

لانه ای بر آن بام ،

سازد و بار دگر ،

 روز باغ ما را ،

پر کند از آن صفا ...

ایمن

------------------------------------------------------------------------

* به یاد کبوتری که در لابه لای شیروانی خانه مان لانه کرده ...

 

   + ایمن ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳٠
comment نظرات ()

... To be a king

A king isn't borned ,

 It's made , by steel , by suffering .

 A king must know how to hurt those he loves .

 Hate is cruel .

 No men nor women have been too powerful or too beautiful

without disaster.

 At last , you laugh when you rise too high .

 

   + ایمن ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()

پرواز می کنم ...

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود .

و من دوباره زندگیم را ،

آغاز می کنم .

پر باز می کنم .

                        پرواز می کنم .

   + ایمن ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

آخرین واقعه ...

تمام شد ...

۱۰ مرداد ۱۳۸۵ هیچ وقت یادم نمی ره ...

امروز خداحافظی کردیم ...

اما خداکنه یه روزی برگرده ...

جفتمون کار بزرگی کردیم ...

برای این بود که نشون بدیم شرف داریم ... و انسانیم ... نه به اون ... که به خودمون ...  حتی جلوی کسی که  شرف نداره و انسان نیست  ...

از خدا صبر می خوام ...

به خدا سپردمش ... از خود خدا هم می خواهمش ...

* پی نوشت :

امیدوارم تا وقتی زنده ام هیچ وقت این تیپ رو نزنم :

 یه کت و شلوار مشکی ، یه پیراهن سفید ، یه عینک آفتابی فوق العاده با کلاس و زیبای مشکی ... یه شاخه گل رز ...  بدون حتی یک قطره ... 

   + ایمن ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

اخلاق سگی ... اخلاق ماری

بعضی ها وقتی می ری پیششون بهت می گن فلانی ، زیاد به پر و پای من نپیچ ، الآن سگم ... پاچه میگیرم ... این ها سگهای مهربون اند ...

بعضی ها وقتی می ری طرفشون پاچت رو میگیرن ... تو مایه های سگهای شکاری ...  فردا با رفیقت که داری از کنارشون رد می شی می گی بِپا فلانی سگ شده پاچه می گیره ... بعد جا دندونای طرف رو  نشونش می دی ...

اما من از اونجایی که مهربون ام دارم بهت می گم ... طرف من که میای حواست باشه ... من مارم ... مار یه فرق مهمی داره ... اگه بهش کاری نداشته باشی و عین آدم وایسی تا از هر سمتی خواست بره بعد را بیافتی بری پی  کارت ، کاری به کارت نداره ... اما وای به حالت اگه بخوای جلوش وایسی ... دیگه شوخی باهات نداره ... بحث پاچه گرفتن  هم نیست ... نیشت می زنه ... زهر داره ... می میری بیچاره ...

حالا فقط فرق من  تو طایفه ی مارها با بقیه اینه که نمی کشمت ... زهر و می زنم اما اونقدری که  تا لب مرگ بری و برگردی ... شاید بعضی بگن از مهربونیمه ... بعضی بگن از وحشیگریمه ... اون دسته ی دوم بهتره حواسشون جمع باشه ... ناراحتن می تونم برا اونا بیشتر مصرف کنم ... از خودم بپرسی می گم به تو چه ... دلیلش کاملاً خاصه ...

راسی من از جنگیدن نمی ترسم ... زهر هم به اندازه کافی دارم ... حوصله کسی سر رفت یا احساس کرد خیلی داره بهش فشار می آد من پایم ...

 نیچ نیچ ...

   + ایمن ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸
comment نظرات ()

برگشتم ...

رفته بودم سفر ... دیدن یه دوست قدیمی ... کسی که از بچه گی هام باهاش دوستم ...

یه دوست واقعی نه از اون نوعی که امسال زیاد باهاشون برخورد داشتم ...

کلی باهاش حرف زدم ... در و دل کردم ... یه خاصیتی داره اونم اینه که همیشه کنارم بوده ... هیچ وقت تنهام نگذاشته ... ذاتاً آدمیه که حتی اگه ناراحتش کنم به محض اینکه واقعاً از ته دل پشیمون شم و معذرت بخوام می بخشتم ... تازه یه خاصیته دیگه ای هم داره اونم اینه که هیچ وقت به من احتیاج نداشته ... هرگز ... آدم فوق العاده ایه ... یه دوست واقعی ...

این سفر هیچ وقت یادم نمی ره ... بهم کمک کرد در مورد خیلی آدمها و خیلی چیزها تصمیم بگیرم ...  تصمیم های مهم ...

   + ایمن ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٥
comment نظرات ()