پرواز به اوج

بهترین دانش آموز ...

الآن دارم از سر امتحانی میام بیرون که در شرایط عادی مطمئناْ بالای ۱۸ می شدم ... دیشب ساعت ۱۰ وقتی رفتم بخونم دیدم جزوه اش نیست ... هنوزم نمی دونم کجاست !!! کسی کمک نکرد ... یعنی کسی نمی تونست کمک کنه ... نتیجه ؟

۴-۵ صفحه کپی از رو جزوه ی دوستام داشتم ... خوندم و خلاص ... جزوه ی اصلی فکر کنم یه ۷۰ صفحه ای بود  ... الآن هنوز همه سر جلسه اند ... و من از ۸ تا سؤال ۱.۵ تا نوشتم و اومدم بیرون ... اون ۰.۵ تا رو هم مطمئن نیستم ... از در آزمایشگاه که داشتم می اومدم بیرون استاد بلند گفت : « آفرین ... نفر اول ...  بهترین دانش آموز » ... بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم ، سرم رو انداختم پایین ، یه لبخند بی دلیل زدم و اومدم بیرون ... بنده خدا نمی دونه آخرین نفر می شم و بدترین دانش آموز ... آزمایشگاه الکترونیک ...  حیف شد... معدلم داشت خیلی خوب می شد ... مبارک اونایی که از این موضوع خوشحال می شن ... حق دارن ... خدای منم بزرگه ... خدا رو شکر ...

فقط یه چیزی ... می شه یکی بگه من الآن چه حسی دارم ؟ خودم نمی دونم ... ساکت ام ... 

همین ...

   + ایمن ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

روزگار من ...

من قلم به تازیانه روانه ی کاغذ نمی کنم ، انگشتانم سوار بر مَرکبی هستند که مُرکّب تنها به عشق بر کاغذ می زند . کودکی و بزرگی ام را با تازیانه نسبتی نبوده و نیست جز زبانی تند ، که تک سلاح من در مقابل اهلان نا اهل شده است . این ایام قلمم خاک می خورد اما تن به سواری دادن به انگشتانم نمی دهد . آه ها دارد در دل و نمی گوید و جز شکر سخن نمی راند . دوستان غریبه را به چشم نا اهلان نمی بیند تا با تک تازیانه ی اربابش بر ایشان بخروشد . شنیده بودم سیاستمداران همیشه باید بخندند و هرگز عصبانیت را به چهره ی خود راه ندهند . این ایام ، ایام سیاستمدار بودن است . توقعی نمانده برایم از گذشتگان و چشم دوخته ام به حال و در فکر آینده ام . و گذشتگان که هر روز از کنارم با سلام و بی سلام عبور می کنند را بی توقع تا مقصدشان با چشم بدرقه می کنم .

 و چشمانم ...

یگانه همراهان اشکهایم ...

مرا از چشم می شناسند ...

روزم را با هم آغوشی چشم و نور آغاز می کنم و با وداع این دو از هم به پایان می رسانم . هر روز از چشمه ی چشمانم زمان آغاز می کنم و حیات در جسم می دوانم و حال آموخته ام که جز به بهای عشق آنهم عشق حقیقی ، که برای رسیدنش بهای جان هم کم است ، چشمانم را به کس ندهم .

روزگارم را با خوشی حال می گذارنم و چشم ، امید به آینده ای روشن دارد . اشک را لایق چشم نمی دانم و حتی غریبه های آشنا را در دل راه نمی دهم . لرزش بر قلبم نمی اندازم و ذهن را به خاطرات آشفته نمی آزارم . چشم ، چشمه ی حیات روزانه ام را تنها با نگاه های دوست همراه می کنم و با لطف و امید به لطف افزونتر خدا روزگار می گذرانم ...

 

   + ایمن ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

گاهی ...

گاهی مسیر جاده رو به بن بست می رود
 گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
 گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می کند
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان است می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
پ.ن:
این رو یه دوست برام فرستاده بود ... ازش اجازه گرفتم بگذارم توی بلاگم ... نمی دونم دوست داشت اسمش رو بگم یا نه ... اگه خواست خودش کامنت می ذاره ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()