پرواز به اوج

کاغذ کاهی ...

خواستم چیزی بنویسم ، اما نشد ...

هر آنچه که از مسیر انگشتانم به کلیدهای این ماشین انسان ساز مصنوعی منتقل شد تقدیرخود را از ابتدا در پاک شدن دید ...

می روم تا با آن قلم و کاغذ قدیمی ای که انس خاصی با آنها دارم و نه در برابر صفحه ای مصنوعی و نورانی که چشم به آن دوخته ام که  در برابر کاغذی شاید کاهی که هنوز بوی کشتزار می دهد سخنانم را به نوشته هایم تبدیل کنم ...

و شاید  آن نوشته ها  باشند که رضایت دهند به این صفحه ی مصنوعی که باریکه های الکترون را به جنگ هم می فرستد پیوند بخورند ...

  سخنانم دلتنگ کاغذ کاهی اند ...

   + ایمن ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()

شب قدر ...

حرف هام کم شده .... بیشتر فکر می کنم .... در مورد همه چیز و هیچ چیز ... اما این دلیل  نمی شه که شب قدر رو فراموش کنم ...

خیلی ها عقیده دارن و خیلی ها عقیده ندارن ، اما فکر کنم همه این رو قبول دارن که خوبه آدم یه شب تو سال رو لا اقل با خودش خلوت کنه ... حالا بعضی ها در این خلوت خدا رو هم پیش خودشون دارن بعضی ها ندارن ... شما ها خودتون رو بخشیدین ؟ به این فکر کردین که از زندگی ای که تا آلان کردین راضی هستید یا نه ؟‌ به این فکر کردین که جایی که دارین می روید رو دوست دارین با تمام وجود یا نه ؟ ‌به این فکر کردین هدفی که زندگی خودتون رو دارین براش صرف می کنید ارزش اون رو داره یا نه ؟‌

 اینها  می تونه چیزایی باشه که ما تو شب قدر خودمون باید بهشون فکر کنیم و البته خیلی چیزای دیگه که باید فکر کنیم و نگفتم ..... و مهمترین سؤال برای خیلی ها : خدا ، الله ، GOD ، اهورامزدا یا هر اسم دیگه ای که براش تو ادیان مختلف در نظر دارن ... اون از ما راضی هست یا نه ؟

ما در کدام آسمان و برای کدامین هدف بالهایمان را گشوده ایم ... کوه های پیش رو را به امید کدامین اِلدورادو پشت سر می گذاریم ؟ آیا جوابی برای این سؤالهای خود داریم ؟

   + ایمن ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳
comment نظرات ()