پرواز به اوج

زندگی ...

داشتم وبلاگ یکی از دوستام رو می خوندم که مطلبی رو دیدم و بعد یه نظر براش گذاشتم ... بهر حال بخاطر اینکه صرفاً نظر بود زیاد بلند ننوشتم , بدم نیومد اینجا هر چی میخوام بنویسم :

خیلی ها فکر می کنن که اگه زندگی مشکله ؛ باید از خدا خواست مشکلش رو بر طرف کنه ... من می گم این اتکاء به خدا تا اونجا که وقتی به مشکلی می رسیم دست بلند کنیم که ای خدا فقط تو می تونی مشکل من رو حل کنی پس حل کن تا من بتونم وایسم رو پای خودم زیاد خوب نیست ... حرفم عدم اعتقاد به خدا نیست ؛ دقیقاً ‌برعکس , می گم این اعتقاد درستی نیست , این روی پای خود ایستادن نیست که از یکی بخوایم کمکمون کنه تا از جامون بلند بشیم , خدا خودش داره همه چیز رو می بینه خودش می دونه کجا فقط از دسته خودش کاری بر میاد ... بازم نمیگم دعا نکنیم , می گم منتظر معجزه نباشیم از طرف اون ... آخه چرا فکر می کنیم خون ما رنگین تر از دیگرانه که خدا باید بیاد مشکل ما رو با یه معجزه حل کنه ؟؟؟ پس این نظم طبیعت برا کی درست شده ؟؟؟ مشکلات تو این نظم بوجود اومدن باید سعی کنیم تو این نظم هم حلشون کنیم ... باید دعا کرد اما نباید همه ی امید رو به برآوده شدن دعا بست و بعد ایستاد و نگاه کرد و منتظر موند ... باید تو مشکلات زندگی غوطه ور شد و بعد شنا کرد البته همیشه ممکنه یه دستی از آب  آدم رو بکشه بیرون , اما این دلیل نمیشه که وایسیم و منتظر ناجی باشیم اینجوری غرق میشیم ... دل در یار و سر در کار یعنی همین ... یعنی با مردم باشی و عین همه تلاش کنی اما به فکر یار باشی و دلت پیشه اون ... اون وقت اگه دعا کنی به حکم نظم ِ  " از تو حرکت , از خدا برکت " نتیجه می گیری ... تازه بدتر از همه اینه که وقتی به مشکلی بر بخوری فکر کنی بجای خدا بری سراغ بنده ی خدا ... اگه مشکل با معجزه حل می شه که از دست بنده کاری بر نمی یاد ... اگه عادی حل می شه که خدا هم می تونه بدون بهم خوردن نظم در اون مورد کمکت کنه , اگر چه اگه بخواد , این بار دستش رو از تو آستین یکی از بنده هاش در میاره ... اما یادمون باشه وقتی یوسف خدا رو یک لحظه یادش رفت و تو زندان از زندانیی که داشت آزاد می شد طلب کمک کرد و نه از خدا ,  ۱۰ سال دیگه تو زندان باقی موند ...

پرواز کنیم و بدانیم که فقط با پرواز بالها قوی تر میشود ...

   + ایمن ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٠
comment نظرات ()

تولد ...

با یه جمله مشهور شروع می کنم : « هر کودکی که به دنیا می آید نشانه ی آن است که خدا هنوز به انسان امیدوار است »

چند روز پیش وقتی با یکی از دوستانم جایی می رفتیم چیزی رو بهم گفت که چند لحظه دهنم وا موند ... اون الآن تو خونه یک برادر ۲۵ روزه داره

به این فکر کردم  چه جالبه که تولد به همون اندازه شیرینه که مرگ تلخ ... به نظر من این فکر خیلی فکر متحجرانه و پلیدیه که آدم بگه وقتی یه نفر داره بدنیا می آد در حقیقت داره بدبخت می شه ... زندگی عین خوشبختیه ... نمی گم بعد از زندگی یا قبلش خوشبختی نیست اما خلقت انسان بدون زندگی بی معنی می شه ... حیات از بزرگترین نعمات خداست ... این که انسان بتونه زندگی رو تجربه کنه و از همه مهمتر آینده ی خودش رو خودش بسازه ... وقتی ما می تونیم هم نوعانمون رو ببینیم و با اونها دنیا رو پیش ببریم و زندگی رو بسازیم یعنی ما داریم تلاش می کنیم و وقتی داریم تلاش می کنیم یعنی زنده ایم ...

اما از اینها که بگذریم ... خیلی باحاله تو خونه ی آدم یه فسقلی باشه ... بخصوص که داداش یا خواهر آدم باشه ... البته فعلاً که فکر نکنم دوستان هم سن و سال من به فکر بچه باشن  

   + ایمن ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٦
comment نظرات ()

مرگ ...

هر وقت این لغت رو می شنوم حس عجیبی بهم دست می ده ... ترس نیست ؛ چون تا نزدیکی هاش رفتم  ... الآن هم به هم عادت داریم ... اما نگرانیه ... نگرانی برای اونهایی که ممکنه ناراحت بشن ... البته من فعلاً قصد مردن ندارم  ۱۰۰ تا جون هم دارم  

چند روز پیش دوست یکی از دوستانم فوت کرد ... هم سن ما بود ... سکته کرد ... وقتی شنیدم خیلی جا خوردم ... به قول بعضی بزرگترها اون بنده خدا خودش راحت شد اما بقیه رو ناراحت کرد ... بدتر از همه این که بهترین دوست اون شخص ایران نیست و چند وقت دیگه میاد و هنوز خبر نداره که همچین اتفاقی افتاده ... این نهایت وظیفه ی خطیره که کسی باید به اون اطلاع بده ... خودم مشابه این کار رو کردم و می دونم تجربه ی سختیه ...

فکر این که یه جوان بگه اگه من مردم رو قبرم ننویسین جوان ناکام و یه هو چند روز بعد فوت کنه خیلی اذیت کننده است .... اما می دونی در هر صورت این شتر در خونه ی همه ی ما می خوابه ... دیر یا زود ... در خونه ی دوستای ما هم همینطور ... پس خودت باهاش کنار بیا کاری هم کن تا دیگران هم باهاش کنار بیان ... اونجور شه که ملک الموت به وقت رفتنت از آمادگیت جا بخوره ...

آرزوی مرگ نکن هرگز ... به وقتش اون خودش می یاد سراغت ... اما جوری زندگی کن که وقتی اومد سراغت بگی رو قبرم ننویسین ناکام ...

   + ایمن ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥
comment نظرات ()

حوصله...

بعضی وقتا جداً حوصله نداری ... نمی دونی چته اما از همه چی خسته شدی ... بعد می خوای برا یکی تعریف کنی اما حتی اونم نمی شه ...

می دونی تقدیر می خواد خودت حلش کنی ... پس زیاد زور نزن ...

   + ایمن ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥
comment نظرات ()