پرواز به اوج

مرد...نامرد...

روز پدر رو با کمی تأخیر به هر کی بابا شده و هر کی قراره بشه و هر کی بعد ها میشه تبریک میگم .... می خواستم جای این بگم روز مرد رو به همه ی مردها تبریک می گم ، اما یه هو یادم افتاد چند روز پیش در یک برنامه معمولی تلویزیونی که البته بعضی وقتها انتقاد های بدی  هم توش نمی شه موضوع برنامه این بود که مرد کیه ؟ نامرد کیه ؟

حیفم اومد صفت مرد رو به هر مذکری بدم ... یه مرد از نظر شما چه خاصیتی داره که عین علی مرد بودنش همه جا سر زبان ها است ...

یکیش رو که خیلی ها گفتن خودم می گم : جوانمرد ...

باقیش رو هر کی دلش خواست بگه ...

* پی نوشت : دیگه با توجه به شرایط جداً به پست قبلی توجه کنید تا ببینید کدومتون نفر هزارم می شین ...

   + ایمن ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩
comment نظرات ()

ایول ...

پیش به سوی هزاره ی جدید ...

برام جالبه بدونم نفر هزارم کیه ...

پس هر کی اومد اینجا اون کنار دید روی شمارنده ی وبلاگ نوشته هزار حتماً یه نظر بگذاره و توش هم بگه که نفر هزارم بوده ...

   + ایمن ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۸
comment نظرات ()

نبرد در آسمانها ...

دیشب در آسمانها نبردی بر پا بود !

باز هم

شیاطین قصد رخنه به بارگاه قدسی را داشتند تا راز آنرا بیابند ...

باز هم

خداوند فرشتگان را فرستاد تا شیاطین را دور کنند و نبردی آغاز شد که از ابتدا پیروز آن معلوم بود...

باز هم

فرشتگان شهابهای آتشین را به سوی شاگردان شیطان راهی کردند ..

باز هم

آسمان نبردی را به خود دید و به خود بالید  که خزانه دار اسرار ملکوتی است ...

باز هم

انسان به بالا نگاه کرد و دید که آسمان چشم به راه حضور اوست ...

باز هم

امید از آتشکده ی عشق به آسمانها رفت و از آنجا بر همگان باریدن گرفت ...

باز هم

شب با نوری که از آنسوی منفذ های پرده ی آسمان و از آن لیلی زیبارو ناشی می گشت ، چون روز روشن شد ...

باز هم

شعله های آتش در برابر زیبایی ستارگان سر تعظیم فرو آوردند و ترجیح دادند خود نیز به آسمان پر بکشند ...

دیشب آسمان تجلیگاه خدا بود

   + ایمن ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٢
comment نظرات ()

عجب رسمی یه رسم زمونه ...

عجیبه که یه روز اونقدر حال داری که می تونی هر کاری بکنی فرداش اونقدر بی حالی که هیچ کاری از دستت بر نمی یاد ... یه روز آینده ای که برای خودت ترسیم می کنی پر از پیروزی یه روز پر از شکست ... یه روز اونقدر خوشحالی که حد نداره یه روز اونقدر ناراحت که اونم حد نداره ... یه روز دوست داری فقط با دوستات باشی یه روز از همه فرار می کنی ....

عجب رسمیه رسم زمونه ...

من معتقد به این نیستم که زمان یه جبر برام بوجود میاره و هر کاری دلش می خواد می تونه با من بکنه ...

اما به جر‌‌أت اعتراف می کنم که اگر  زمان یک حیوان باشه ،‌ رام کردنش خیلی سخته ... می دونی،انگار طلسم می کنه تو رو تا از جات تکون نخوری ... بعد هر کاری بخواد باهات می کنه ... تنها کاری که ازت بر می یاد اینه که از طلسمش خارج شی و خودت اونو طلسم کنی ... اما چه جوری ؟؟؟ این چیزی یه که هر کدوم ما جدا جدا باید بهش جواب بدیم ... اینکه چه جوری می تونیم کاری کنیم که همه چیز درست پیش بره و ما هم اینقدر رنگ عوض نکنیم ( اون هم بی اختیار ) ... اگه به این سؤال یه جواب درست بدیم می تونیم بر آیندمون چیره بشیم ... اگه بر آینده ی خودمون چیره بشیم موفق خواهیم شد ...

   + ایمن ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٤
comment نظرات ()