حجاب ...
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
شروع ...
شروع خیلی مهمه . اولش اگه خوب نباشه، تا آخر یه جای کار می لنگه. شروع خوب هم فقط مهم نیست. شروع درست مهمه. حتی اگه خوش آیند نباشه.
یه چیز خوب ...
زن و شوهر بودن خوبه ... قشنگ هم هست ... اما اینکه زن و شوهر رفیق هم باشن خیلی قشنگ تره ...
امواج ...
خوب نیست آدم همه جا تسلیم بشه، اما گاهی دیگه خسته می شی از تقلا کردن، خودت رو می دی به امواج ...
اهل ریسک ...
یه رابطه ی معکوسی وجود داره بین اهل ریسک بودن و سن و سال. هرچی مسن تر می شی کمتر جرأت ریسک کردن داری ...
قشنگ ...
گاهی تو اوج خستگی و سرشلوغی و کلافگی ، یه متن ، یه نوشته، یه جمله، یا حتی یه نگاه همه ی خستگیت رو در می کنه. بهت امید میده و انگیزه ... آی قشنگه اون لحظه ... آی قشنگه ...
from a Turkish guy!
when Shariat cuts your finger it doesn't hurt brother ! it doesn't hurt,
you only says الحمدلله …
نمای خانه ی ما ...
بچه که بودم یکی از جالبترین صحنه
های طبیعی که در برنامه های مستند می دیدم ماجرای تولد بچه لاکپشت ها بود. اینکه
مادرها به ساحل می اومدن و گودالی می کندن و تخم ها رو توی اون گودال ها دفن می
کردن و روش خاک می ریختن و بعد به دریا برمیگشتن. چند وقت بعد هم از زیر خاک بچه
لاکپشت ها از زیر خاک بیرون می اومدن.
موقعی که این رو می دیدم هیچ وقت
فکر نمی کردم روزی از پنجره ی خونمون بتونم همچین صحنه ای رو زنده ببینم!
اینجا که اومدیم نمای خونه ای که
اجاره کردیم دریاچه ای نسبتاً بزرگه که دورش چمن کاریه. به خاطر آب و هوای فلوریدا
عملاً هر جا زمین رو کمی بکنی به ماسه می رسی و اینجا هم بعضی گوشه های دریاچه چمن
نداره و جاش ماسه است. دیروز لاکپشتی رو دیدیم که از دریاچه بیرون اومد و چاله ای
کند و تخم ریزی کرد. بعد از اینکه روی چاله ها خاک ریخت هنوز به دریاچه برنگشته
بود که دو تا کلاغ اومدن و خاک ها رو کنار زدن و تخم ها رو برداشتن. نمی دونم چیزی
باقی گذاشتن یا نه، اما اگر گذاشته باشن باید منتظر دیدن صحنه ی تولد بچه لاکپشت
ها هم بود بزودی ...
ادامه مطلب
سالگرد...
چیزی تا اولین سالگرد عقدمون نمونده و حدود یک ماه بعدش هم سالگرد عروسیمونه. امروز تصمیم گرفتم روزشمار بنویسم براش. یعنی از اولین روزی که ماجرای ازدواج مطرح شد تا روزی که از ایران رفتیم. اگرچه از ایران رفتنمون مدتی بعد از ازدواجمونه اما وابستگی ماجراها اونقدر هست که اگر تا موقع ازدواج بنویسم بعضی از ماجراها نصفه می مونه که شدیداً حیفه.
می خوام یه نسخه ی برای خودمون بنویسم، و شاید به مرور برخی بخشهاش رو اینجا بگذارم. این یک سال و دو سه ماه برای من و جوانه پر از ماجرا بود که خاطرات جالبی برامون ساخته. نوشتنش خالی از لطف نیست.
پینوشت: نمی دونم چرا اینجا زمان اینقدر سریع می گذره. هیچی نشده آخر ترم ِ و پس فردا اولین امتحان پایان ترم! باز امتحانها نزدیک شد و ایده های جالب غیر درسی به ذهن من رسید!
زندگی جدید ...
نوشتن توی وبلاگ برام خیلی سخت شده. الآن چند روز می خوام بنویسم ولی نمی تونم. دلایل مختلفی داره که بیشتر شبیه خود سانسوریه همش. قبلاً در مورد زندگی شخصیم می نوشتم. حالا زندگی مشترک دارم و برام حریمش محترم تره و نمی خوام در موردش اینجا زیاد بنویسم. قبلاً عقایدم رو زیاد بیان می کردم. الآن بیشتر به عقایدم فکر می کنم و کمتر بیانشون می کنم. و خیلی چیزهای دیگه که باعث می شه سبک و موضوع نوشتهام اینجا عوض بشه. هرچند هنوز برای خودم زیاد می نویسم، اما تو وبلاگ نوشتن برام سخت شده.
خدا رو شکر اولین عید رو کنار همسرم و دور سفره ی هفت سین خودمون جشن گرفتیم. خدا رو بابت سالی که گذشت شکر می کنم و از او طلب سالی پر نعمت تر و نیکوتر برای جوانه ی عزیز، خودم و همه ی عزیزانمون دارم.
زندگی اینجا سریع پیش میره. این شاید مهمترین چیزیه که اینجا به چشمم میاد. باید سریع باشی و با بازدهی بالا و الا جا می مونی. برای من و جوانه که تازه زندگی رو کنار هم شروع کردیم این کلی تجربه ی جدیدیه. گاهی مجبوری برای اینکه از زندگی عقب نمونی بجای بهترین تصمیم اولین تصمیم یا راحت ترین رو بگیری. همین میشه که مثلاً اول سفره می گیری بندازی روی میز موقع غذا خوردن بعد به این نتیجه می رسی که زیر بشقابی بهتره. اول از فلان جا اینترنت می گیری و بعد می بینی فلان جا بهتره. اول از فلان سرویس دهنده موبایل می گیری با متن و بعد می بینی از اون یکی بگیری با دو برابر دقیقه و بدون متن بهتره. خلاصه که سال اول انگار سال تجربه هاست. البته این بیشتر برای امثال من و جوانه صادقه که نه خودمون تجربه ای داشتیم و نه کسی رو در اینجا داشتیم. بالاخره وقتی برادر یا خواهر یا قوم و خویش نزدیکی داشته باشی که اونها اینها رو تجربه کرده باشن تصمیم های غلط کمتر می گیری. با این حال من این تجربه ها رو دوست داشتم. اینها پختمون می کنه. معتقدم اونهایی که سعی می کنن همش به تجربه ی دیگران گوش بدن وقتی جایی برسن که نوبت خودشون بشه و کسی نباشه راهنماییشون کنه کم می آرن و اونوقت گاهی دیره برای کم آوردن.
خدا رو شکر بابت همه ی نعماتش به ما ... خدا رو شکر ...
نظرات ()